سفارش تبلیغ
صبا ویژن

انسانی به نام حسین شهید شد. نزدیک به 1400 سال پیش. در زمینی به نام کربلا.
حسین را شهید کردند. آدمهایی به ظاهر آدم. نامسلمانانی به ظاهر مسلمان.
و من آشکارا می بینم که حقیقتی به نام حسین، هر روز و هر ساعت شهید می شود!
هر طرف که رو بگردانی حسین را میبینی که بر تن اون زخم تازه ای می نشانند.
می نشانند... می نشانیم... می نشانم... می نشانی...
نام من شمر نیست. نام من محمد است. نام دین من، اسلام است. شمر هم مسلمان بود!
آن زمان که مظلومی می بینی و سکوت می کنی،
آن هنگام که حقی پایمال می شود و تو تماشاگر باقی می مانی،
وقتی این سو و آن سو، به سادگی آبروی انسانی ریخته می شود
و من و تو بر خون های ریخته شده در 1400 سال پیش ناله می زنیم!،
چه چیز به جز خون می توان گریست؟ بر مظلومیت حقیقتی به نام حسین.
بر غربت و تنهایی واژه ای که گویی کشدار تر خواندن آن در میان عزاداران فضیلت شده است!
اشک هایمان خشک باد که چشمان ما، به تماشای حرام آشناتر از نگاه به قرآن خاک گرفته روی طاقچه است!
لب های ما از بردن نام حسین دوخته و محروم باد که شیرینی غیبت و دروغ را بر حلاوت زمزمه دعا ترجیح داده ایم.
ساده تر از آنچه بیاندیشی حسین را شهید کردیم. من و تو!
باورت نمی شود؟! من هم دوست نداشتم باور کنم اما...
مظلوم حسین.




تاریخ : سه شنبه 87/11/22 | 5:25 عصر | نویسنده : a | نظر
       

  • فرش
  • راکت
  • قالب وبلاگ